تبليغاتX
غرفـــه ی خاطــرات


غرفـــه ی خاطــرات

داستان کوتاه

!
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388| ساعت 6:10| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج||

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388| ساعت 0:20| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج||

 

وقتی از سفر برگشت

 

 وقتی از سفر برگشت

یک ماشین کوکی برایم آورد

برای یاشار و بهمن هم

برای روزبه هم !

 

وقتی از سفر برگشت

گرچه خندان ، ولی خسته بود

 

وقتی از سفر برگشت

برایمان شعری خواند

و ما همان بار اول از بر کردیم آن را !

 

وقتی از سفر برگشت

گرچه خندان ، ولی خسته بود

 

وقتی از سفر برگشت

به خیابان رفتیم و

زولبیا پاکتی خوردیم

 

وقتی از سفر برگشت

برایمان شعری خواند ...

 

                  21/2/1388

                  تولدت را تبریک می گویم

                  شک نکن اگر بودی هم بدبختی ها هنوز پررنگ بودند

                  و البته ، خنده ها ...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388| ساعت 19:20| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

 

قصه ی دزدیده شدن کودکی ِ ما !

 

غروب بود ...

برگشته بودم به شش سالگی ..

با یاشار بودیم ، کنار استخر بزرگی که در باغی رویایی بود ...

شیطنت می کردیم ؛

من و یاشار هر وقت به هم می رسیدیم ، بی انتها می خندیدیم ... درستش هم همین بود ، چون دلمان خالی بود از زشتی ها ...

نمی دانم چرا بزرگ ترها ما را رها کرده بودند و رفته بودند – اصلاً کجا رفته بودند ؟

اهمیت نداشت ، یعنی در آن لحظه برای ما حتی خوشایند هم بود که بزرگتری وجود نداشت ؛ هر کار دلمان می خواست می کردیم ... سنگ درون استخر پرتاب می کردیم ، گل های باغ را پرپر می کردیم ،  از همه مهمتر آب بازی می کردیم ... چه خوب بود ...

 

استخر – اشتباه ساخته شده بود ، یعنی مهندسی دقیقی نداشت – اصلاً مهندسی نداشت چه رسد به دقیق ... یک چهار دیواری بود که درونش را با آب پر کرده بودند ... خنده دار است نه ؟ اما در آن موقع برای ما اهمیتی نداشت – اصلاً شاید اگر آنطور ساخته نشده بود من و یاشار هم اکنون دیگر نبودیم و حتی به یادها هم نپیوسته بودیم ...!

 

با یاشار سرگرم عشق بازی بودیم ... پروانه می گرفتیم ، رهایشان می کردیم .. مگس می گرفتیم و زیر آب خفه شان می کردیم ... یک درخت کوچک و خشک میان باغ بود که شبیه اژدها بود .. برای سوار شدن روی اژدها همیشه دعوا داشتیم .. داغ بودیم از آتش بچگی ... آراسته بودیم ، آراسته به رنگ سادگی ... خب دیگر اگر غیر از این بودیم – کسی ما را بچه خطاب نمی کرد ...

 

غروب تمام شد و شب به مهمانی آسمان آمد .. ولی کسی سراغی از ما نگرفت ...  کسی به دنبالمان نیامد - کم کم داشتیم می ترسیدیم .. چرا بابا و مامان نمی آیند دنبالمان ؟ چرا همه مارا فراموش کرده اند ؟!

غوطه ور در افکار ترس آلود .. که یک مرتبه با هم فریاد زدیم و در جایی که بودیم میخکوب شدیم ... نفس هامان بالا نمی آمد ... ترس – اضطراب – کنجکاوی – ضربان قلب بالا – همه به یکباره به ما سلام گفته بودند !

هاله هایی بزرگ و قرمز رنگ از آسمان به زمین پرتاب شدند .. عین فیلم ها ، در یک لحظه دست یاشار را گرفتم و با هم به پشت استخر پناه گرفتیم ... باغ ، تاریک ِ تاریک بود .. انفجار برخورد هاله های قرمز رنگ با زمین فقط در چند ثانیه تمام درختان را خشکاند .. چه صحنه ی وحشتناکی بود .. اما زیبا بود ، چون سرخ بود ...!

 

لحظاتی گذشت – همه جا آرام شد و نفس های ما باز داشت برمی گشت به آرامش که از پشت دیواره ی استخر دو موجود عجیب ِ کوچک و کمی ترسناک سردرآوردند ... یکی شان یک چشمش را مثل دزدهای دریایی بسته بود و کلاهی به سبک لانگ جان سیلور ، شخصیت داستان جزیره ی گنج به سر داشت ... آن یکی مثل مومیایی ها بود اما چشمهایش بیشتر شبیه آدم فضایی ها بود ...

من و یاشار – در همان حالت درازکش - با تعجب به آن دو نگاه می کردیم ... آنها بالای سر ما بودند – نشسته بر لبه ی دیواره ی استخر ...

 

چرا دروغ  ؟! من یکی که با دیدن آن صحنه زدم زیر گریه .. که ناگهان یکی از آنها ، همان که یک چشمش کور بود با صدایی عجیب جملاتی گفت .. که البته برای ما نامفهوم بود ...  وقتی دیدند ما متوجه نمی شویم ، کاغذی تکه پاره به ما نشان دادند و خواستند متوجهمان کنند که آیا  سراغی از نیمه ی دیگر یا نیمه های دیگر کاغذ داریم ... حالا در نظر بگیرید دو تا بچه ی پنج شش ساله را .. اصلاً خودتان را جای آن دو بگذارید .. چه می کردید ؟!

 

و ما که میان تعجب و ترس گم شده بودیم ، فقط گریه می کردیم .. آن یکی که شبیه آدم فضایی ها بود عصبانی شد .. به موجود یک چشم چیزی گفت و موجود یک چشم شمشیر عجیبش را از غلاف بیرون کشید ..

ما لال شدیم ... یادم است که دیگر گریه نکردیم ... زیر لب به یاشار گفتم همش تقصیر توست ، چرا داخل آب  جیش کردی ؟.. گفت نه اینکه خودت ... !

و باز خواستیم بزنیم زیر گریه .. اما نشد ... دیگر نشد که خالصانه اشک بریزیم .. سعی کردیم ، زور زدیم تا اشکی بیاید ، اما نیامد ...

 

آخرین صحنه ای را که از آن ماجرا به یاد دارم اینست که ، آن دو موجود کوچک به طرفمان آمدند اما ما آن ترس لذت بخش و اصیل را دیگر نمی شناختیم ... چشمانمان را بستند و دیگر هیچکدام ، هیچ نفهمیدیم ...

 

***

 

من زودتر به هوش آمدم ، چشمان خودم را باز کردم ، تغییر ظاهر داده بودم اما خودم متوجه نشدم ، فقط دیدم مردی کنارم است که او هم چشمانش بسته است – به هوشش آوردم ، چشمانش را باز کردم و هر دو از تعجب فریاد کشیدیم ...

 

و باز هم میان تعجب و فریاد گم شدیم ؛

رو به یاشار کردم و گفتم : تو چرا سبیل درآورده ای ؟! گفت نه اینکه خودت ...

 

***

 

به باغچه نگاهی انداختیم ...

درون باغچه – دو کودک ِ شاد ، شیر آب را باز کرده بودند و با هم آب بازی می کردند ...

 

 

                                                                                            1387/4/22

                                                                                        Payam Khalajjj

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387| ساعت 3:17| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

... میان حجمی قهوه ای گم شده بودم ...

 

با دوست قدیمی ام بودم .. نه خدا .. با که بودم ؟! با پسر خاله یا برادر ... ؟

با هر که بودم یا نبودم ، فقط این را می دانم که تنها نبودم ..!

 

جاده را سخت می پیمودیم .. یک لحظه به آینه نگاه کردم .. ( ب ام  و ) ی شیک و مدل بالایی چراغ می داد که سبقت بگیرد ، راهش دادم .. و .. رفت ...

 

دیگر غروب شده بود ، که به باغی رسیدیم .. از ماشین پیاده شدیم و به باغ پای گذاشتیم ! باغ عجیبی بود ..

آرامش نداشت – دلهره آفرین بود ..

 

... از پشت سر صدایی آمد - به پشت نگاه کردم .. جا خالی دادم .. عمو – قصد جان ِ مرا کرده بود ، تبری در دستش بود یا من فکر کردم که تبر است .. هر چه بود تیز و برنده بود ...

نترسیدم و با یک حرکت سریع عمو را به دیار فانی فرستادم ...

عجیب بود – عجیب ؛ هنوز به خودم نیامده بودم که آن دوست ِ غریب ، فریاد زد : فرار کن پیام .. فرار کن ..

چقدر ترسناک بود ... انگار خواب می دیدم ... جانوران عجیبی که از دندانهایشان خون می چکید و از فرط گرسنگی به استخوان هایی زنده شبیه بودند تا موجودات اهریمنی ،  از دیوارهای باغ بالا می آمدند ...

من نترسیده بودم  – خدا را گواه می گیرم که نترسیده بودم ... روی دیوارها نشستند و به ما خیره شدند .. لحظاتی بعد سردسته شان از دیوار بالا آمد و به درون باغ پرید ... ا َه که قدر چندش آور بود .. سرش شبیه خفاشان بود ، بدنش کفتار و پاهایش انسان ... بالا آوردم ... چندین بار ... اما از ترس نبود ! صدایی از خودش در آورد و در یک آن خوناشام ها دوستم را تکه تکه کردند ... تنها شدم – چقدر تنهایی بد است ، این را می دانستم ؛ اما دلیل نمی شد که چون تنهایم باید من هم بمیرم ... بعدی من بودم – محاصره ام کردند ... خون از دندانهایشان می چکید ... نفرت پیش چشم هایشان بی معنی بود ... با یک جهش سریع به شاخه درختی آویزان شدم و از شاخه به روی دیوار کاهگلی پریدم ... فرمانده همان صدا را در آورد – دلم ریخت .. روی دیوار چنان می دویدم که گویی سال هاست در حرفه ای ترین سیرک جهان ، بندبازی می کنم ...  

ولی – ولی رسیدند و دندانهایشان را با پاهایم آشنا کردند .. از شدت درد فریاد کشیدم ... یاد تمرین های سخت ورزشی افتادم – باشگاه ، کیسه بوکس .. تمرینات سخت در کوه – گرما – سرما ......... مرگ هرروز ........ به خود گفتم : الان است که باید از یادهای سخت کمک بگیرم ... نیرویی شگرف در من پدید آمد ... خوناشام ها را یکی پس از دیگری می کشتم و به جلو می رفتم ... حتی فرمانروا را هم کشتم ..

 

فکر کردم که تمام شده است – بدبختی ها .. ولی انگار تمام شدنی نبودند ...

 

دیگر در باغ نبودم – میان ِ بیابان ِ بی آب و علفی بودم .. و گرسنگی .. و تشنگی .. و بی کسی ، همراهان ِ همیشه ی من بودند .. اما نمی ترسیدم ... بالا تر از مرگ که نبود .. آخر داستان را می گویم ... آخر ِ آخر به مرگ می رسیدم .. و چون این را می دانستم نمی ترسیدم ... خسته بودم اما غیر از رفتن های بی وقفه کاری به ذهنم نمی رسید – گاهی اوقات این ما نیستیم که انتخاب می کنیم ؛ اجبار ، همیشه حرفش را به کرسی می نشاند –  آری ، گاهی اوقات این اجبار است که همیشه حرف اول را می زند، نه فرمانروایان!   ... به خرابه ای رسیدم ... و پیرزنی را دیدم که گوشه ی خرابه نشسته بود و گدایی می کرد ... دلم سوخت و از جیب شلوارم یک سکه 25 تومانی درآوردم و به او دادم .. خجالت کشیدم .. چون این کار من از ناسزا گفتن هم بدتر بود ... 25 تومان به کجای فقر می رسید ؟ ! اما نداشتم .. خب نداشتم ... نداشتم ... جرم که نیست ... نداشتم . پیرزن چادرش را کنار زد ... شکه شدم ... عفریته ای بود بس ترسناک ... انقدر زشت و بد قیافه که جُزامی ها پیشش فرشته بودند ... فریاد زد:  ( دیگ را آماده کنید ، خودش با پای خودش آمد ...) نمی دانستم بخندم یا گریه کنم .. مگر اینجا آمازون است و اینها آدمخوارند ... از پشت دیوارهای خرابه ... مردان و زنانی که البته به انسان شبیه نبودند محاصره ام کردند .. نترسیدم .. اما دلهره داشت خفه ام می کرد .. گفتم با من چکار دارید ؟ من که در نگاه اول دلم برایتان سوخت ... خندیدند و بلافاصله ، گریستند ... و من نمی دانستم باید چکار کنم ... رمقی نداشتم برای فرار ... پیرزن گفت : مراسم قبل از غذا را انجام دهید و آنها چنان چندش آور و زشت با هم نزدیکی کردند و عمل جنسی انجام دادند که برای بار چندم بالا آوردم ... با خود گفتم این چه جور جهنمی است که گرفتارش شده ام ... باید فرار می کردم ... تمام قوای جسمانی را جمع کردم و پا گذاشتم به فرار ... عفریته ها ، خندیدند و مردانشان خندیدند و کودکانشان خندیدند و من با تمام سرعت می دویدم ، که چشمانم سیاهی رفت .. و بیهوش شدم ... وقتی به هوش آمدم خود را روی کوهی دیدم ... دیگر از صحرا و خوناشام ها و بقیه خبری نبود ... کوه برایم آشنا بود ... خانه ی ما آنطرف کوه بود .. این را خوب می دانستم ... راه افتادم به طرف خانه ... ولی هرچه جلوتر می رفتم اطراف برایم ناشناس تر می نمود .. دو مرد را دیدم که روی کوه ، کشاورزی می کردند .. با احتیاط نزدیک شدم و سلام و خسته نباشید گفتم ، (دیگر نمی توانستم به کسی اعتماد کنم) ... با رویی باز مرا پذیرفتند و جواب گفتند .. کمک خواستم و آنها راه را نشان دادند ... خانه را از دور می دیدم که دورتر می شد ! هر چه تندتر گام برمی داشتم .. خانه ، محوتر می شد ... گرچه خانه از من گریزان بود ولی نمی ترسیدم ... بالاخره که می رسیدم ... کنار چشمه ای ایستادم .. آن چشمه را تا بحال ندیده بودم ... دختری برهنه از پشت سنگ ها بیرون آمد ... چشم هایم را بستم که نبینمش ... ولی بعد از لحظاتی گفتم اینجا که غیر از من و او کسی نیست – بگذار تا برای اولین بار طعم خوب  ِ گناه را بچشم ... غوطه ور در این افکار پوچ بودم که پایم شروع کرد به سوختن و درد تمام بدنم را فرا گرفت ... دخترک می خندید و براستی که چقدر زیبا بود ! سرم گیج رفت و با مغز به زمین افتادم و باز انگار بیهوش شدم ... وقتی به هوش آمدم دیدم که در شهر ماران هستم ... مرا نیش می زدند ... از درد پرم می کردند و بعد به هوشم می آوردند ... و تکرار می کردند .. فریاد زدم بس است .. دیگر حتی فکر گناه را هم نمی کنم ... بس است ، نزنید – نیشم نزنید ........

 

***

دق الباب خانه را کسی با خشم به در می کوبید ... چشم هایم را باز کردم ... ساعت یازده ظهر بود، و من هنوز گم ، در آن حجم قهوه ای  ؛ بدنم لــَخـــت شده بود ، نمی توانستم حرکت کنم .. گیج و منگ بودم ، انگار شراب صد ساله ای را نوشیده باشم . کسی انگار با خشم به در می کوبید و شاید هم مهربان – چرا دروغ ؟ من که در آن اوضاع چیزی نمی فهمیدم ..    

پس خشم و مهربانی را نمی توانستم تشخیص بدهم ... به طرف در دویدم با سر به میله ی وسط حیاط برخورد کردم ... خُب خواب آلود بودم ، این که دیگر عجیب نیست .. دررا باز کردم .. خاله بود که برایم نهار آورده بود .. گفت چرا در را باز نمی کنی ؟ هنوز گیج بودم ... گفتم : خواب بودم .. غذارا داد و گفت اگر کاری داشتی خبرم کن ... به خانه آمدم .. ودائم از خود می پرسیدم آن خواب لعنتی چه بود ؟ ؟ ؟ تعبیرش چه بود ؟ ؟ ؟ و هر چه فکر کردم به جوابی نرسیدم ... آخر من هیچوقت خواب نمی بینم !!!

 

7/1/87

Payam Khalajjj

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387| ساعت 1:21| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

  

هیچ راهی ندارد –

این داستان بد تمام می شود ...

آخر این داستان نه اینکه مرگ باشد ؛ نه اینکه خودکشی و یا از بین بردن خاطرات تهی از خط خوش .. ولی به هر حال بد است ..

تمام شدن همیشگی است ..  یعنی قصه ای است که همیشه هست ؛ اما چگونه تمام شدن ، بحث دیگری است .. بحثی که در ذهن من ِ سیاه ، به رنگ سرد جا افتاده است .

آهنگی خواهم ساخت برای پایان این جدایی .. آهنگی که با دلخراشترین صداها همراه است .. آهنگی مصنوعی و سرد که با سازی شبیه سازی شده – ( شبیه عشق همیشگی ام ) ، ساخته اند .

ساز من گیتار کلاسیک است ؛ ولی من با گیتار الکتریک پایان این قطعه را خواهم نواخت ..!

هیچ راهی ندارد –

 او مرا نمی خواهد .. و وقتی نمی خواهد یعنی  : نمی خواهد ! پس نمی شود ، یعنی نباید به دروغ ، پایانی رویایی برایش ساخت ..

دلم تنگ است .. تنگ تر از همیشه –

انسان هیچگاه جواب خوبی هایش را ، خوب نخواهد گرفت ..

هیچ راهی ندارد – 

برای ورود به  دهکده ی عشق ، فقط یک جاده وجود دارد -  جاده ای به وسعت غمناکترین ترانه  ..  

جلوتر نرویم ..

آخر این داستان – نرسیدن است و بس ...

 

Payam Khalajjj

1386  اسفند    

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387| ساعت 2:35| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

 

فکر کن ...

 

فکر نمی کنی که دیگر بس است ..

قرن ، قرن ِ پرواز ِ اندیشه هاست .. کشتن احساسات دیگر بس است ..

فکر نمی کنی که ذهن ها ، دیگر باید نو شوند و جدید ..

در گذشته ماندن .. هیچکس را به جلو نمی راند ..درس گرفتن از  گذشته خوب است ولی .. ولی خرافات ، بحث دیگری است که متاسفانه از گذشته برای ما مانده است !

به نظر من واقعا مسخره است .. خیلی مسخره .. انقدر که خجالت می کشم درباره این موضوع پیش پا افتاده حتی کمی هم سخن بگویم .. اما بغض دارد خفه ام می کند .. پس می گویم ...

حال ، موضوع چیست ؟

 

و من بهتر است که عامیانه با تو ، تو که مرا بدون دلیل متهم میکنی به مجرم بودن ، حرف بزنم .

 

آذرماه 86 / بعد از ظهر دوشنبه / اصفهان / میدان بزرگمهر ..

 

... با اینکه خیلی خیلی دیرم شده است .. پشت چراغ  عابر پیاده می ایستم تا سبز شود .. در دبستان یاد گرفتم که به حقوق دیگران احترام بگذارم .. همان سال ها بود که آموختم  اگر به حقوق دیگران احترام بگذارم ، یعنی اول به خود احترام گذاشته ام .. پس می ایستم تا ...

 

آنطرف خط عابر پیاده ، یکی از برادران بسیجی ایستاده است .. (  مگر نه اینکه او ایستاده تا از جان و مال همنوعان مراقبت کند .. ؟ مگر نه اینکه او ایستاده تا دزدان ، آرامش را از ما نگیرند .. ؟ مگر نه اینکه او ایستاده که من ، بی دلهره و با گام های استوار قدم به فردایم بگذارم .. ؟ مگر نه اینکه ..؟ پس چرا ... )

چراغ ، سبز می شود و من از روی خط عبور می کنم .. مشکلی نبود .. یعنی تا اینجای داستان مشکلی نبود ..

 

برادر بسیجی مرا صدا می زند .. ( و چند تای دیگر آنطرفتر هستند . )

با اینکه عجله دارم به طرفش می روم و سلام و خسته نباشید می گویم .. مثل همیشه .. آری ، همیشه من به قانون و افراد قانون احترام گذاشته ام .. شک ندارم ..

اما او چنان به من نگاه می کند که انگار یک جانی بالفطره روبرویش ایستاده است ..

می گویم امری داشتید قربان ..؟

به یکباره موهایم را ( آن هم وسط خیابان و میان انبوهی از مردم ) می گیرد  و می گوید : مگر نمی دانی که موی بلند جرم است ؟! و به تمسخر می گوید : نکند هنرمندی ؟!

حالت تهاجمی می گیرم ، و اگر کمی جوانتر بودم و کله ام هم مثل آن دوران داغ بود ،  حتما با سر ، به صورتش می زدم .. شک ندارم ..

 

نمی دانم بخندم یا زار زار گریه کنم ؟

خنده برای اینکه حدود 10 سال است که موهایم بلند است .. اما هیچوقت ، هیچکس جرات نکرده است که مجرم بخواندم ، چون همیشه پاک زیسته ام و به جرات باز این کلمه را تکرار می کنم .. پاک ..

و باز خنده برای اینکه ، مغز او آنقدر کوچک است و فاسد .. که در این قرن .. قرن ِ صنعت و تکنولوژی ، عصر کامپیوتر و فضا ، اتم ، انرژی هسته ای ؛ فکر و وقت با ارزشش را درگیر چیزهای پیش پا افتاده می کند .. ( به این فکر می کنم –  که چرا عرب ها باید خوش بگذرانند و بهترین ها را داشته باشند و ما به خاطر یک مساله ی پیش پافتاده به جان هم بیافتیم ؟ .. چرا ؟)

 

و گریه کنم .. به حال خودم .. که بخاطر بحثی فراموش شده ، به سوالی مسخره ، باید جواب پس بدهم ؛ آن هم به یک بی سواد .

چرا ؟!  چون موهایم چند سانتی متر از افراد عادی بلند تر است ؛ باید درهمه حال بترسم و بلرزم .. 

و او حتی نمی داند یا نمی خواهد بپذیرد که امامانش هم موهای بلندی داشته اند و اگر هم می داند ، در جواب سوالم که در جوابش گفتم :

امامان هم چنین بوده اند – به من می گوید : مگر تو امامی ؟ – می گویم نه – اما حد اقل این موی بلند مرا یاد آنها می اندازد که پاک زیستن را فراموش نکنم .. هر کسی عقیده و طرز فکری دارد .. (مگه نه ؟!)

 

می گوید : گذشته ها گذشته – جامعه اکنون ِ ما این را نمی پذیرد ..

می گویم چطور صحبت ها .. کتاب ها و ... را بپذیرد اما ظاهر و طرز لباس پوشیدن و موی آنها را نپذیرد .. 

اصلا از بحث امامان خارج می شویم .. چون بزرگند ..

ولی تو مگر تاریخ ایران زمین را مطالعه نکرده ای .. مگر هنرمندان را ندیده ای ؟

اصلا چرا دور برویم .. برگردیم به حال ( یکی دو مثال می زنم ) .. یعنی تو می گویی محمد علی کشاورز عزیز چون موهایش بلند است .. او هم مجرم است .. و اگر او و پاکی هایش را نشناسی حتما که می گویی ..

 چه سوال احمقانه ای از تو پرسیدم ..

رضا صادقی ، خواننده معروف را حتما می شناسی .. وای نکند او هم مجرم است و ما خبر نداریم ؟

و آن کارگردان مشهور و بزرگ سینما ...

و و و .. و خیلی های دیگر که بزرگند و پاک  .. یعنی به خاطر چندساتی متر موی بلند تر باید انگ مجرم بودن و بدکاره بودن ، به آنها زد ؟

می گوید : من نباید تذکر بدهم .. باید تو را با خود به کیوسک 110 ببرم و از بیخ موهایت را بزنم ..

( حرصم می گیرد ) و می گویم پس این را هم بشنو ..

 

نادر ابراهیمی بزرگ سال ها پیش ، در آن دوران که جهل و خرافات بیداد می کرد .. در کتاب تضاد های درونی ، داستان ِ ( دعوت به شراب کهنه ) اینچنین می نویسد :

 

(( ... گفتم : نه پسر جان ! تو نمی دانی آن گره در کجا بود . هیچکدام از این بچه های گیس دار ِ شلوار اینجوری هم نمی دانند . شما کیفتان را بکنید و عشقتان را برسید ، و دنیا را مسخره کنید . مسخرگی ، بیشترین کاری است که از دست شما بر می آید ؛ و من مخالف نیستم . . . و شنیدم که فریاد زد : اینجور نیست ، نیست ، نیست . این عینک دیگر به چشم شما نمی خورد. عوضش کنید آقا ، عوضش کنید ... تا لااقل نزدیک ترین فاصله ها را بتوانید ببینید ، این گیس و این لباس ، هیچ چیز را خراب نمی کند ؛ چرا که شما با خرابکاری های روشنفکرانتان چیزی را برای خراب کردن باقی نگذاشتید . یعنی شما می خواهید بگویید پیش از اینکه ما گیس درازها پیدامان شود ، هیچکس عیب نداشت ؟ همه ی جوانان وطن هرروز صبح زود ، بلند می شدند ، ورزش می کردند ، دندان هایشان را مسواک می زدند ، به پاپا و مامان سلام می کردند ، و بعد ، تفنگهایشان را می انداختند دوششان می رفتند جنگ ؟ شما پیراهن سفیدهای سابق . پیراهن سیاه ها ، پیراهن سرمه ای ها ... شما داس بدست ها ، کبوتر بدست ها ، چاقوکش ها ... با آن همه هیاهو و با آن همه امکانات ، چه تاج افتخاری بر سر این سرزمین گذاشتید که حالا ما را تحقیر می کنید ؟ ها ؟ و صدایش را بلند و بلندتر کرد : شما می خواهید بگویید دنیای سراسر سعادت شما را فقط و فقط ما گیس درازهای ریشو خراب کرده ایم ؟ شما می خواهید بگویید بین گیس و عاطفه یک رابطه ی معکوس وجود دارد ؟ - هر کس که گیس داشته باشد و لباس (( اینجوری )) بپوشد ، مفهوم انسانیت را نمی فهمد ؟ یعنی این مغز ، در پشت این موها ، از فعالیت باز می ماند ؟ گمان نمی کنم شما جرئت داشته باشید همچو حرف هایی بزنید . من قبول دارم که در میان ما گیس درازها آدم های عیب ناک فاسد کله پوک وجود دارد ؛ اما اگر این کثافت ها گیس نمی گذاشتند آلبرت شوایتزر می شدند یا ویتکنگ ؟ ))

 

شنیدی ؟ اینها جملات بزرگمرد ایران زمین بود ... و حرف دل من البته ؛

 

برای آگاهی شما دوست نه چندان عزیز عرض کنم که : مو،  وقتی از ریشه خارج می شود .. مرده به حساب می آید .. مرده .. می فهمی ؟

دیگر فرقی ندارد که 1 سانتی متر باشد یا 100 سانتی متر ..

قدیمترها بود که چون نظافتخانه ها کم و بیماری های پوستی زیاد بود ، میگفتند موهایتان را کوتاه نگه دارید .. گذشت .. می فهمی ؟ گذشت ..

آمریکا می خواهد نابودمان کند .. آنوقت تو مرا دستگیر می کنی آن هم به خاطر موی بلند .. همین ..؟

عزیزم : موی بلند از ابتدا از آن ایرانیان بود .. ایرانیان باستان .. نه از آن غربیان و وحشی های آمازون .. بفهم ..

و اتفاقا موی کوتاه را فرانسوی ها باب کردند ..

 

در این بین که با توضیحاتم می خواهم از دست ایشان و نگاه های خصمانه اش ، خلاص شوم ..

         زنی  آنطرفتر ( با لهجه ی زشت اصفهانی ) داد می زند: ( اِوا خاکِ عالِم – دُره آخِر ِ زمون شُدِس - آخه تو مِگه دُختِری که ... ( تو مگر دختری که))  ...

دلم میخواهد بدوم و گلویش را بگیرم و خفه اش کنم ، می دانی چرا ؟

چون با این سوال به تمام زن ها توهین کرده است و خبر ندارد ..

با خود می گویم .. مگر مرد بودن و زن بودن را از موی انسان تشخیص می دهند ؟ اصلا ما مگر برابر نشدیم ..

مگر حقوق زن و مرد یکی نشد ؟ اگر نشد تو هم برگرد به خانه -  جارو بکش ، گه بچه بشور و غذایت را بپز .. تو را چه به درس خواندن .. تو را چه به رانندگی .. تو را چه به نشست در جلسه ها و بزرگداشت ها ،  تو را چه به زندگی ...

 افسوس می خورم .. از اینکه چرا برخی از مردممان – که کم هم نیستند - انقدر کوته نظرند و ...

 

و همه این جملات در ذهنم اتفاق می افتد ..

 

دیرم شده است .. پس  بر خلاف میلم ، به آرامی  به آن مامور می گویم شما درست می گویید .. موهایم را پشت لباسم مخفی می کنم ( وکینه ام را درون سینه ام ) و به راهم ادامه می دهم .. ( وزیر لب این ابیات را که چند روزیست ورد زبانم شده اند ، زمزمه می کنم )

 

اگه بی صدا و تن خسته دارم جون می کنم

بغض کینه تو صدامه ، یه روزی داد می زنم

پر سیمرغی به کارم نمیاد قصه نگو

من خودم ، خودم باید طلسم دیوو بشکنم . . .

                                                        ( ایرج جنتی عطایی - فریدون فروغی )

 

 

تلخ می میرم .. و این تلخ مردن چقدر شیرین است..

چون هنوز کسی را ندارم که قلبم را به خاطرش زنده نگه دارم ..

و مر گ چقدر خوب است وقتی که تنهایی .. تنهای ِ تنها ...

 

6 / 9 / 1386

ساعت 3 نیمه شب

نه عاشق تر ، که پر کینه تر ...

 Payam Khalajjj                      

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386| ساعت 20:44| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

. . . جاده به دو قسمت تقسیم می شد ؛ سمتِ راست تابلویی نداشت ، سمت چپ اما نوشته بود : به طرف ِ . . .

آنجا جمله ها نیمه تمام بر خاک افتاده بودند . هیچکس نمی خندید . هیچ متنی ریتمی خاص نداشت ؛ نقطه ها ، ویرگول ها ، پرانتز ها .. همه مثل استخوان هایی خشک ، بر تن خاک فراموشی دست حسرت می کشیدند . کمک می خواستند ؛ جایگاهی ، یا شاید پایانی .

من ، بی صداتر از اشک هایم ، فقط نظاره گر بودم . من ، تنها بودم – همه تنها بودند. هیچکس ، حتی بزرگان ادبیات هم نمی توانستند با آنهمه واژه ی پراکنده ، جمله ای ساده و کوتاه بسازند .

من اگر می دانستم کجایم ، بهتر می توانستم واژه ی گمشده ی قلبم را پیدا کنم . آنجا تاریک بود ؛ بوی ِ خون که نه – گندیدگی ِ ذهن و خرافات ، همه جا را پر کرده بود – به عقب رفتن چه فایده ای می توانست داشته باشد ؟!

 

کابوس تمام نمی شد – گفتم راه بیفتم ، شاید پس رفتگی و کهنگی ِ زمان را پیش رو بگذارم ؛ قدم اول – قدم دوم را که برداشتم ، خود را در جایی دیدم که چند نفر سیاه روی ِ ترسناک ، متن های بیدار را شکنجه می دادند – قطعه قطعه شان می کردند و تکه هایشان را به خرابه ای بدتر از آن خراب شده می انداختند .

میان متن ها به جستجو پرداختم ؛ واژه ی گمشده ی قلبم را ؟ نه – نتوانستم پیدا کنم .

آنجا مگر کجا بود ؟ آنجا چه چیز را نابود می کردند ؟ آن همه جمله ی نیمه تمام مگر چه گناهی کرده بودند ؟

گیج شده بودم و بیشتر نگران ؛ نگران ِ سرگردانی ِ متن ها !

ترس ، کاهگل ها را لگد می کرد برای ساختن خانه ای در دل من .. کمی جلوتر ، نویسنده ای نامی و بزرگ ، با کلنگی ، گورهای بی اسم می آفرید و کتاب هایش را – عزیزان ِ فراموش شده اش را – در آنها جای می داد ؛

 کابوس تمام نمی شد – اصلا کابوس نبود که تمام شود ، اصلا مرگ نبود که پوسیده شود !

 

قلم ها می شکستند ، قلمدان ها به این سو و آن سو پرتاب می شدند ، بر دل جوهردان ها ، جوهر امید ، خشکیده بود .

هیچکس نمی خندید ، به خدا هیچکس ؛ حتی موریانه ی چاقی که ذهن ها را می جوید ! ذهن ِ گرم کتاب های ِ پوسیده ی قدیمی که در دل هایشان از میراث ِ ادبی ِ آن قوم محافظت می کردند !!!

اما کدام قوم ؟!  نمی دانم ..

آنجا کجا بود ؟ من در آن آشفته بازار ، در آن گرد و غبار تلخ فراموشی ، چه می کردم ؟!

 

صدای ِ فریادی آمد ؛ از روی ِ بام کهنه ی یک کتابخانه ی قدیمی صدای فریادی آمد . مردی با موهای سپید و ریش بلند ، روی بلندترین نقطه ی آن کتابخانه ی پوسیده ایستاده بود و فریاد می زد : بام هیچ لذتی ندارد ؛ اوج ، جز دردسر – جز مرگ ، به خدا که هیچ ندارد ؛ که می فهمد که من برای رسیدن به این قله ، چه ها که نکشیدم ؟ مطالعه زیر شعله بی جان فانوس سخت بود ، بسیار سخت .  و که آیا می پرسد که برای چه موهایت سپید شد ؟! چرا – چرا ؟ من برای چه و برای که جوانیم را اینطور سوزاندم ؟

.. احساس کردم درجه ی حرارت بدنم بالا رفته است ، دغ شده بودم ، سرم گیج می رفت .

پیرمرد ، همچنان بر قله ی کتاب ها ایستاده بود و فریاد می کشید ..

 

- به خودم آمدم ، اما دیر شده بود ؛ کودکی مکعبی شکل کتابخانه را به آتش کشیده بود و می خندید ؛ او به کتاب ها ، به واژه ها و همه آنها که از عشق گفته بودند ، می خندید ؛ و چرا می خندید ؟!

این آشفتگی ، این گم شدن ناگهانی ، این مرگ تدریجی نمی گذاشت که من ، واضح و شفاف نظاره گر اطرافم باشم ؛ آنجا کجا بود ؟ خدایا ! آخر این جاده به کجا ختم خواهد شد ؟

بزرگمرد فریاد ایران چرا خاموش است ؟ چرا شعر نمی خواند ؟ چرا شعر نمی گوید ؟ چرا ساز نمی زند ؟ آخر بزرگمرد ادبیات ایران ، چرا زار می زند ؟ او که نباید ...

کودک مکعبی شکل ، ساخته ی دست بشر بود – یک کامپیوتر بی احساس خانگی .

.. چرخی زدم ، به اطراف نگاه کردم ، ماشین افزارها قهقه می زدند ؛ به علم کاغذی . سخت افزارها احساس نداشتند ، فقط نابود می کردند ..!

 

واژه ای نیمه سوخته ، از دل کتابی آتش گرفته ، بیرون پرید .. گریه می کرد . می گفت : به من جایی بدهید ، بیرون از تن کاغذ ها مرگم حتمی ست .

( دلم برایش سوخت ) – به او گفتم : تو دیگر که هستی ؟ اینجا کجاست ؟ ما ، در چه سالی هستیم ؟ این جنگ ، جنگ ِ جهانی چندم است ؟؟؟

همچنان که می سوخت گفت : عشق ( دلم فرو ریخت ) – اینجا .. گورستان ِ شعر ، کتاب ، ادبیات ؛ در سال ِ .. در  ...

فریاد زدم : بگو ، ترا خدا بگو در چه سالی هستیم ؟ 

گفت : در سال ِ ... و مرد .

واژه ی گم شده ی قلبم در بدو پیدایش .. مرد !

 

جاده به دو قسمت تقسیم می شد ؛ سمت راست تابلویی نداشت .. سمت چپ اما نوشته بود : به طرف ِ گورستان ِ . . .

 

                                                                                20 / 2 / 1385

                                                                                    Esfahan

                                                                            Alone a Nice City

                                                                             Payam Khalajjj

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386| ساعت 0:13| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

روی خواب گیتارم ، شعری از کارو عزیز را نوشتم ؛ همان لالایی زیبا را که سلطان جاز ایران ، با ساز ِ جادویی و صدای جادویی ترش ، برای تن دردمند و بی جان فقر زمزمه می کرد ..

آنگاه ، به پاکی و زلالی ِ آن قطره ی اشک ، همان که در صداقتِ کوچه ی کودکی ، پشت لحظات ِ پرزخم ، ولی لذت بخش ِ دوچرخه سواری ، جایش گذاشته بودم ، برگشتم ..

ولی چرا بار دیگر من ؟!

به هر حال ، سبزی ِ پُرمهر آن روز ها – آن یادها – مرا آرامتر کرد ؛ به اقاقیای ِ نورس ِ باغچه ، نگاهی انداختم ؛ گونه هایش از شعر حماسی ِ لاله ها ، خیس تر شده بود ؛ در نگاهِ درختِ مو ، اندوهی بیش از این ، خفته بود! بوی ِ دلمه می آمد !!! مادر، روی ِ سنگفرش ِ عطرهای خانگی نشسته بود و به درخت ِ مو دلداری می داد ..

اناقکی ساده داشتیم و چه زیبا بود این سادگی ..

من ، کسی را دوست داشتم ؛ من ، به هوای ِ کسی – در رویاهایم – نشسته بر سکوی ِ آرزوها، با ساز ِ دل ، بی وقفه می نواختم .

کسی اما مرا نمی شناخت ؛ و تو ، خوشبخت بودی ، چون راز ِ دلت را به قاصدک ها گفته بودی ! راستی : قاصدک ها چرا هیچوقت خبری نیاوردند – برای قلب ِ بیمار من – از آنور ِ صحرا ، از آن دختر ِ زیبا ؟!

آه مادر – مادر! یادم است کبوتری روی پرچین ِ دیوار از دردِ تنهایی ، مُدام، به خود می پیچید . دردش را فقط من می شناختم ؛ به ارواح ِ کودکی قسم که دردِ او را کسی جز من ، نمی شناخت ؛ پس برایش جفتی خریدم !

.. مادر ، مادر ! قصه ی حوض ِ بی ماهی را .. نه نه ... حوض پر از ماهی بود . آنها را پسر دایی ، با چه ذوقی به حوض ِ شکسته ی ما هدیه داده بود ؛ یادت هست ؟ ..  یادش بخیر ...

صندلی ِ وسطِ حیاط ! نه ، او هم چیزی کم نداشت ؛ مرا داشت و این من بودم که چیزی کم داشتم ، و شاید فقط طنین ِ صدایی را ..

من اما چند روزیست که ترا کم دارم ، و سال هاست که همه را کم دارم مادر ..

خدای را ؛ رقص ِ زرد ِ پیچک های باغ دایی را ، سرخی ِ انارستان ِ دو کوچه بالاتر را ، آواز ِ وحشی ِ کاکولی های ِ صحرای ِ شرق را ، بوی ِ نمناک خاک و نگاهِ عاشقانه ی دختر ِ مُحَجَبه ی همسایه را .. من حتی امروز ، ترس از معلم بد را هم کم دارم ...

بحث ِ قصه بود انگار – آری ، قصه ی حوض بی ماهی ؛ می بینی ! امروز حوض واقعا بی ماهی است !

بگذار قصه اش را بار دیگر تعریف کنم – ولی نه ، به غصه های گذشته که نباید برگشت .

قلب ِ من ، از مرگ ماهی ها نبود که ترک برداشت ؛ قلب من حادثه ی تلخ تری را دیده بود – می فهمی مادر؟

پَر پَر شدن ِ بادبادک ِ دنباله دار ِ من و یاشار به دست اژدهای ِ اَبرها .. بگذریم ...

یادم است چند روز قبل از آنکه پدر بزرگ به دنیای قشنگ ِ فرشتگان کوچ کند ، برایش با گیتار – شد خزان ِ (بدیعی) را نواختم؛ یادِ قدیم ترهایش اُفتاد و خندید. از زیبایی وسادگی ِ خنده ی او ، لذتی بی نهایت بردم .

<< خانه ی قبلی پدر بزرگ جوان ، در خیابان ِ کاخ بود – کاخ کودکی ِ من و بهمن و یاشار ؛ محل گنج ها و رمزها . حیاط ، آخ که چه حیاط ِ زیبایی داشت آن کاخ .. گردوهای ِ پُر غرور ، انجیرهای ِ انبوه و سارهای ِ خانگی – یک دنیا بالندگی ..

خانه ی بعدی ِ پدربزرگ پیر ، در خیابان ِ ما بود ! کوچه ای خیس از تلفظ ِ قهوه ای ِ خاک . محل ِ تجمع ِ افراد ِ خوب ِ خانواده ؛ شب های یلدا ، چهارشنبه سوری ِ جرقه ها ! بازی های گروهی ، مشاوره های خانوادگی ، کلبه ای بزرگ برای ماهی های ِ آنهمه آکواریوم ..

این خانه هم به نوعی پر از احساس بود .. و شاید نبود ! >>

چطور از آنهمه خاطره ی سُرخ بگذرم – مادر ؟! آه مادر ، نمی توانم ، من نمی توانم ملکه ی خسته ی فراموشی را اَسیر ذهن پردردِ خود کنم ..

باغچه هنوز زنده ست و تو ، سبزتر از باغچه ؛ و ما هنوز تنها نیستیم ؛ آری ، ما هنوز ترا داریم ، تونالیته ی موهای سپیدت را ؛ ما دنیایی از آرامش خانگی داریم ، که شاید کمتر کسی حتی تصور داشتنش را بتواند بکند .

ولی مادر !

                 بعد از ما ، روی ِ تنهای ِ خانه ، چه کسی گیتار ِ همبستگی خواهد نواخت ؟! چه کسی حتی قطعه ی کوچکی از محبت ِ تو را فریاد خواهد زد ؟! چه کسی یاد ِ پدربزرگ را زنده نگه خواهد داشت ؟! چه کسی داستان های ِ شیرین ِ پدر را ، بازگو خواهد کرد ؟! چه کسی از یاد ِ دایی ، خنده خواهد آفرید ؟! چه کسی جز :

                 آلبوم ِ خاطرات ِ سُرخ ِ ما .. مادر ...

 

                                                                                        18 تیر 1386

                                                                            اصفهـــان – شهر ِ زیبای ِ تنهــــا

                                                                                         پیـــام خلـــج

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386| ساعت 3:42| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

 داخل حیاط ندامتگاه ، مشغول شمردن بی کسی هایم بودم که بلندگوها فرا خواندندم :

                     تنها عاشق شب ، مراجعه کند به اعداد خستگی ؛ کسی در انتظار کسی  

                     پشت دیروز ِ یادها گم شده است . او برای آنکه به انتظار خاتمه دهد ،

                     زیستن در تمام   روزهایی که نبوده اند را تجربه کرده است .. اما ... 

 

<اتاق بازجویی>

 

بازپرس : نام ؟ 

متهـــــم : صدایم می زنند ، تنها

بازپرس : نام خانوادگی ؟

متهـــــم : به زبان ساده تر ، عاشق

بازپرس : نام پدر ؟

متهـــــم : شب

بازپرس : شماره شناسنامه ؟

متهـــــم : به اعداد خستگی مراجعه شود

بازپرس : تاریخ تولد ؟

متهـــــم : گم شده است

بازپرس : شغل ؟

متهـــــم : انتظار

بازپرس : اهل ؟

متهـــــم : دیروز ِ یادها

بازپرس : آدرس محل سکونت ؟

متهـــــم : خیابان بی کسی، کوچه ی خاکی ِ خاطرات، درب قدیمی ِ خاکستری رنگ ِ گریه ،

             جای پلاک خالیست !

بازپرس : آدرس محل کار ؟

متهـــــم : آنور هق هق، به طرف کلاغ زدگی های غروب ، بن بست نگاه ، کارگاه همیشه

             منتظر !

بازپرس : شماره تلفن ؟

متهـــــم : صفر ندارد؛ هفت رقم از اعداد تنهایی رابگیر ! (( گرچه گوشی را کسی بر نخواهد

                داشت ))

بازپرس : وضعیت تاهل ؟!

متهـــــم : ازدواج کرده ام ، اما مجرد زیسته ام ! زیستن در تمام روزهایی که نبوده اند ..

بازپرس : نام همسر ؟

متهـــــم : بهتر است بگویی نام همسران ؟

بازپرس : (( ضربه ای به صورت متهم زده می شود )) اینجا من سوال می کنم و تو فقط جواب

             می دهی ، شیر فهم شد ؟

             چگونگی آشنایی با اولین یار ؟

متهـــــم : به خستگی ها عادت کرده بودم،به نفرت ها دل بسته بودم؛ چرا که نفرت انگیز

             بود،تکرار ِ بیداری ِ بدِ هر روز.. و باز شب بیداری و بیقراری – محله جایگاه 

             کرم ها و انگل ها بود ؛ دزدان و قاتلان ، نگاه های بی رحم ، نگاه های ناپاک ؛

             محله ، محل سکونت ِ اندیشه های سرد بود .

             مرا اولین بار، دایی،با اولین یار آشنا کرد و اولین یار به من آموخت که چگونه

             بردبار باشم، چگونه بجنگم و چگونه ضربات مشت سنگین ِ ، سنگین وزن ترین

              مبارز ِ زندگی را تحمل کنم !

              بدنش زبر بود و خشن،نگاهش اما پر معنا . به من یاد داد چگونه ناملایمات را

              به ملایمت بپذیرم ، چگونه مردم بد را نابود کنم و بعد ببخشایم !

              کیسه بکس سبز ، گرچه دیگر پیر شده است ؛ مهم آنست که هست ...

بازپرس : من با احساسات کاملا بیگانه ام ، با واژه بافی دل من به رحم نمی آید ؛

             اما قصه دومین آشنایی را شمرده تر بازگو کن ..

متهـــــم : آه .. یادش بخیر؛غم تنهایی و بی کسی مرا با او آشنا کرد. ترانه ی ((چشم من))

             را داریوش عزیز می خواند و آوای عجیب و دلنواز سازی ، غم داریوش را

             همراهی می کرد. به صدای ساز دل بسته بودیم!ما! ... و از آنجا که اگر چیزی

             را  دوست می داشتم، باید به دست می آوردم،خواستگاری کردم و او هم قبول

             کرد .. گیتار ، مرا پذیرفت و من با تمام وجود به درد و دلش گوش فرا دادم ...

بازپرس : بس است ..

سکوت عجیبی فضای سالن را در بر می گیرد

پس از لحظاتی حکم صادر می شود :

                                                << اعدام در قفس تنهایی >>

متهـــــم : اعتراض دارم (( و زیر لب می گوید : تو که قاضی نیستی ، یک باز پرس ساده ای ، همین .

                                      ( اما انگار صدایش را هیچکس نمی شنود )))

بازپرس : اعتراض وارد نیست

متهـــــم : حد اقل بگویید جرمم چیست ؟

بازپرس : جا ماندن در

                                 زمان بی وقفه – صداقت کودکی !

                                                                 

                                           می خندم . . .

 

                 

                                                                                         25 شهریور 1386

                                                                                    اصفهان ، شهر زیبای ِ تنها

                                                                                              پیـــام خلـــج

 

                                                      

نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386| ساعت 2:40| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

<< فرق رفتن ها را خوب می دانستم ، اما این یکی ، فرق داشت ! >>

 

    ایستگاه آخر ، ایستگاه دلتنگی بود ؛ حرف خداحافظی ، دردهایم را بیشتر نمایان می کرد .. زیر صدای باران ، خیس تراز همیشه می گریستم ؛ آخر قرار بود دیگر او را نبینم .

او ؟!

زیر لب به فاصله ها ناسزا می گفتم و دورشدنش را بر دیوارهای پوسیده ی ذهن ، نقاشی می کردم ؛

برگشت و فقط لحظاتی با نگاه براقش به انتظار خسته ام مرحم گذاشت . اما چه مرحمی ؟ نمکی بود بر روی زخم همیشه زنده ام !

 

   ایستگاه آخر ، شروع بی پایان تنهایی بود ؛ فصل زرد همیشگی بی کسی ها .. فصل برگریزان خنده ها .. فصل رگبار غصه دار من بر من .

کاش در باور قاصدک می گنجید که رفتنش ، بر آتش خستگی هایم بیشتر و بیشتر دامن می زند ..

آری ، خوب فهمیدی – قاصدک اسم رقص فاصله ها بود ، شاید هم رمز دوست داشتن از زبان من !

مداوم زیستن در یک حجم – اگرچه پر – را دوست نداشت .

می گفت : آخر روزی می روم از این شلوغی غم انگیز تن ، اندیشه های سرد را خواهم کشت و لحظه را به گرمی ، ترک خواهم کرد ؛

می گفتم : ترک کردن هیچگاه گرم نبوده است .. می خندید و بی کسی هایم را به مسخره می گرفت ...

 

   ایستگاه آخر ، هجوم تاریکی ها بود ، بر چهره ی مهتاب گونه قاب عکس مهتاب ؛

مهتاب ، آه ، مهتاب ..

هلال کامل ماه را دوست می داشت ! شب های خالی از تنفس ، دعوتش می کردم به نوشیدن یک جرعه از شراب ماه ؛ زیر نور ماه ، دست در دست هم از خاطره های دور می گفتیم ..

می گفتیم :

           چه زود گذشت –

           درخت نارون آیا به آفت ها عادت کرده است ؟

           آیا حوض ، هنوز از رنگ ماهی ها لبریز است ؟

           آیا قلب به جا مانده ی هفت سنگ در کوچه خاکی کودکی ها ، هنوز برای توپ زرد کوچک می تپد ؟

و هیچکدام ، هیچ نمی دانستیم – چون دور بودیم – دور از هرآنچه ما را تازه نگه می داشت . دور از هرآنچه بی ریایی را فریاد می زد ؛ ما دور بودیم ، دور از دوست داشتن خالصانه .. خیلی دور .. حتی دورتر از خودمان !

فکر می کردیم ایستگاه آخر ، هیچگاه به ما نخواهد اندیشید ؛ و شاید بهتر است بگویم ما او را دست کم گرفته بودیم .

آخر به هم قول داده بودیم که هیچ چیز از هم جدایمان نکند ؛ هیچ قدرتی ، هیچ خدایی ، هیچ .. و ما ، زمان را هم دست کم گرفته بودیم .

 

   ایستگاه آخر ، رقص شعله ها بود بر پیکر آنهمه خار خشکیده از ذهن راکد ؛ آنهمه بته ی دلتنگی ؛ قلب شب چهارشنبه سوری به هوای شعله ها می تپید و قلب من .. آه .. قلب من !

اما مگر من قلبی هم داشتم ؟!

یادم است آخرین بار بینمان را آدمک غرور با دیواری از سکوت هزاران ساله جدا کرد و لحظاتی بعد اما ..

اینگونه خواند :

                  < مرا ببوس ، مرا ببوس

                     برای آخرین بار

                     ترا خدا نگهدار

                     که می روم به سوی سرنوشت

 

                     بهار ما گذشته

                     گذشته ها گذشته

                     منم به جستجوی سرنوشت ..>

 

 

و براستی که چقدر زیبا بود و هست این قطعه ، افسوس که پر ز درد ..

آرزوی ما ، دوباره از عشق مردن بود ؛ و از هم جدا شدن ، خواست ایستگاه آخر ...

                                                         

                                                                                                         22 شهریور 1386 

                                                                                                    اصفهان - شهر زیبـای تنـها

                                                                                                               پیــام خلــج 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386| ساعت 1:15| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |

 

بلیط تهیه کردم ...

به نمایشگاه دل خوش آمدید .. لطفا ...

داخل نمایشگاه همهمه ای بود ؛ هر کس به دنبال دلی . بروشورهای رنگینی به غرفه ها چسبانده بودند و تبلیغات ، عشق مصنوعی را به اوج می رساند؛ هر که شیک تر ، پربهاتر .

... ببخشید خانم ! قیمت آن دل سبز چند است ؟ و آنورتر ، کودکی بهانه می گرفت و یک قلب آبپاش می خواست ..

خیس از رنگ دروغ دل ها ، غرفه ها را یکی یکی پشت سر  گذاشتم ؛ به غرفه ای رسیدم که حالم را دگرگون کرد . در و دیوارش به رنگ چوب تزئین شده بودند ، و رنگ چوب می دانی که دروغ نیست .

 سردرش نوشته بود : غرفه ی خاطرات ؛

 داخل شدم ..

-         ببخشید آقا ! خاطرات آن شب مهتابی را می خواهم ، دارید ؟

-         خیر ، موجود نیست ؛ آنشب هوا ابری بود ..

-         به آسمان نگاه کردم ، وهنوز ابری بود ..

-         باز پرسیدم : خاطرات یک خنده از شب چهارشنبه سوری را چطور ، دارید ؟

-         با غمی سرشار از بغض ، گفت :

-         آنها را هم ، همانشب در آتش بی کسی از دست دادم ..

-         همدردی کردم و گفتم :  

-         غرفه های دیگر عشق دروغ می فروشند ..

-         صحبتم را نیمه کاره قطع کرد و گفت :

-         درآمد ، الان در جنس دروغ است ..

-         صحبتش را نیمه کاره قطع کردم و گفتم :

-         بگذریم ؛ خاطره ای به من بده ، که برانگیزاندم .. مرا ببرد به عشق بازی در موزه ؛ آنروز که بی پرده التماس می کردم و حتی ذره ای هم خود را کوچک نمی دیدم .. می خواهم بدانم چرا التماس آنروز ، کوچکم نکرد ؟!

-         از قفسه ای ، بسته ای درآورد و به من داد ؛

-         گفتم : چند قیمت است ؟

-         گفت  : عشق ، قیمت ندارد .

-         گفتم : در این بسته ، یک پایان هست و آن شاید پایان عشق باشد ، پس قیمتش را بگو ..

-         گفت : درش را باز کن ، اگر نتیجه گرفتی ، پولش را پرداخت کن ..

-         در جعبه را باز کردم و خود را در حال انتظار کشیدن جلوی در موزه  یافتم .

-         دختری سبز پوش ، به سبک درختان پر غرور ، به من نزدیک شد ؛ سلام کردم و گفتم :

-         چرا انقدر دیر آمدی ؟!

-         گفت : قرارمان آنور خیابان بود .. نه اینور ..

-         پس معذرت خواهی کردم !

-         گفت : اینجا ناراحتم ؛ برای صحبت به موزه برویم ، خلوت تر است !

-         گفتم : موزه جای عتیقه هاست ؛ جای اشیاء قدیمی و نادر . تو شاید نادر باشی ، اما من کم نیستم !

-         به هر حال .. به موزه رفتیم ؛

-          گفت : حرفت را بزن ، برای چه انقدر اصرار داشتی مرا ببینی ؟

-         می لرزیدم .. دهانم کف کرده بود .. با اینحال گفتم .. با تمام زبان های دنیا گفتم ، که دوستش دارم ..

-         نفهمید !

-         زبانش را می فهمیدم ، اما زبانم را نه . نمی توانستم به زبان او صحبت کنم .. از خدا درخواست کمک کردم :

-         خدایا ، مرا به او بفهمان .. خدایـــــــــــــــــــــا...

-         اما خدایی وجود نداشت ؛ اگر هم داشت ، دلی نداشت ؛ اگر هم داشت ، عاشقی نمی دانست ؛ اگر هم می دانست ، خدایی نداشت که دست خواهش به طرفش دراز کند ..

-         (( اما خدا اگر حرف عاشقان را می فهمید که ...

-         شاید زمان به عقب می رفت ؛ شاید عاشقی از یادها می رفت ؛ شاید هم غم ها ، اشک ها و بی خوابی های مرگ آور ، همه و همه از یادها می رفت !))

-         با خود گفتم : چه توقع بی جایی .. حتی خدای من هم زبانم را نمی فهمد ، چه رسد به بنده اش ؟!

-         ... خداحافظی کرد ، و پایان یک عشق یکطرفه ...

 

... کسی صدایم زد .. چشم هایم را باز کردم ، نگهبان غرفه را دیدم که می گفت : نمایشگاه تعطیل شده است ؛ برخیز و از عشق خاطره نساز ؛ یا کنار بیا با این تنهایی کشنده ، یا بار دیگر سلام کن ..

در گوشم صدایی طنین می انداخت :

به نمایشگاه دل خوش آمدید ..

 لطفا از غرفه ی خاطرات هم دیدن فرمایید ...

 

 

( یادم است چند روز پیش ، دوستی ، داستانم را خواند و گفت : کمی بیشتر فکر کن ؛ آیا به راستی عشق قیمت ندارد ؟ گفتم : من اینطور فکر می کنم  .. و او گفت : قیمتش : فنا شدن است ! و چه درست می گفت .)

 

                                                                                              5 اسفنـد 1385

                                                                                                               اصفهــان ، شهر زیبــای تنها!

                                                                                                                          پیـــام خلـــج

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386| ساعت 5:41| توسط پیـــــــــــام خلـــــــــج| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست